در روز جاری تو اتوبوسای دانشگا وسط له شدن (!) زنگ زدم ب مامانم ک مااامااان من حوصله همسری رو ندارم اصصصن!!
مامانم ک طبق معمول دستش بند ، گوشی رو آیفون داد میکشید : مامان همه اش تقصیر توئه آقا .. (همسر) خیلی عاالیه تو قدرشو نداری نمیفهمی از سرت زیاده کلی حسر خور دارین و ... قص علی هذا!!
مامان:الانم بهش زنگ میزنی میگی چطوری چیکار میکنی ناهار خوردی نوش جونت!!
همین کارو کردم!!
کلی حرف میزنم اینجاها اما ب محض اینکه پام میرسه ب تخت دلم میخواد بغلم کنه..همین! شاید بغل ی عادته!!
گاهی عجیب فرار میکنم از اینکه اعتراف کنم عاشقم
گاهی هم صراحتا زل میزنم تو نی نی چشاش ُ بهش میگم دوسِت ندارم!!
گاهی زندگی سراسر رفاه قبلیم ُ تو سزش میزنم !!
گاهی هم مقایسه اش میکنم با آقای A.. البته تو دِلَما!! از آخرین باری ک جلوش قسم خوردم تا باور کنه دوستش دارم جرات ندارم دیگه چیزی راجبش بگم! اصن وقتی هنوزم یادم میاد ک وسط خیابون بابت آوردن اسمش ی گُه خوردی بلند بهم گف مو ب تنم سیخ میشه!!
گاهی هم مثه الان از راه نرسیده خونه رو دست گل میکنم ُ شام مورد علاقشو میپزم!!
چرا باز خر شدم؟ خر ِ حرفای ِ مامان ِ داماد دوستم را!!
+در روز جاری تو مسجد دانشگاه عجیب هوس کردم سایه بکشم!!!
برچسب:
نویسنده: سجاد اکبری